مقالات ادبیات و زبان فارسی

سيره عملي امام هادي (ع)- قسمت اول

به نام خدا

ظریف – دبیر پیش دانشگاهی

 

سيره عملي امام هادي (ع)

 

روزي امام هادي (ع) براي انجام کاري از سامرا بيرون رفته بودند. عربي از ايشان جستجو مي کرد. او را به مکان حضرت در خارج شهر راهنمايي کردند. پس از آنکه شرفياب شد، عرض کرد: من از اعراب کوفه و از ارادتمندان خانواده شما هستم.

قرض سنگيني دارم که کسي جز شما سراغ ندارم بدهي مرا ادا نمايد. حضرت فرمودند: ناراحت نباش و دستور دادند بنشيند. آنگاه فرمود: من به تو يک راهنمايي مي کنم مبادا مخالفت با گفته من کني. به خط خودم اقرار که تو مبلغي از من طلبکاري. وقتي که به شهر آمديم به منزل من بيا و تقاضاي آن مبلغ را بنما هر چه مهلت خواستم تو درشتي کن و پول خود  را بخواه و در آنچه گفتم کوتاهي نکن.

چون حضرت به شهر تشريف بردند مرد عرب وارد مجلس ايشان شد. در موقعي که عده اي حضور داشتند در ميان آنها بعضي از اطرافيان خليفه نيز بودند.

مرد عرب طلب خود را خواست. هر چه حضرت از او تقاضاي صبر و تمديد مدت کردند راضي نشد و با درشتي درخواست وجه را مي‌کرد. عاقبت ايشان از پرداخت فوري پوزش خواستند ولي او نپذيرفت.

اطرافيان خليفه را به فکر انداخت و مبلغ سي هزار درهم براي حضرت فرستادند.

آن بزرگوار عرب را خواستند و تمام پول را در اختيار او گذاشتند فرمودند قرض خود را بده و بقيه را صرف خانواده خويش کن.

گفت: اي پسر رسول خدا (ص)، به يک سوم از اين مبلغ کار من درست مي شد راستي چنين است«الله اعلم حيث يجعل رسالته»؛ خداوند مي داند رسالتش را در چه کساني قرار دهد.

يک بار امام (ع) به مجلس متوکل وارد شد و نزديک او نشست. متوکل در عمامه آن حضرت دقت کرده ديد قماش و پارچه آن بسيار نفيس است. از روي اعتراض گفت اين عمامه را چند خريده اي؟ فرمود: کسي که براي من آورده پانصد درهم نقره خريده است. متوکل گفت: اسراف کرده اي که عمامه اي به پانصد درهم نقره بر سر بسته اي.

امام (ع) فرمود: شنيده ام در همين روزها کنيز زيبايي به هزار دينار زر سرخ خريداري کرده اي؟!

متوکل جواب داد: صحيح است.

فرمود: من به پانصد درهم عمامه اي گرفته‌ام براي شريفترين عضو بدنم، تو به هزار دينار زر سرخ کنيزي خريده اي براي پست ترين اعضايت. انصاف بده اسراف کدام است؟!

متوکل بسيار خجل و شرمنده گرديده گفت: انصاف آن است که ما را در اعتراض نسبت به بني هاشم صرفه اي نيست.

صقربن ابي دلف گفت: در آن هنگام که متوکل عباسي امام علي النقي (ع) را زنداني کرد من نگران شدم. براي آنکه از حضرت اطلاعي پيدا کنم به سراغ زراقي زندانبان متوکل رفتم. همين‌که چشمش به من افتاد گفت: حالت چطور است؟ جواب دادم: خوب. گفت: بنشين. من ترسيدم و با خود گفتم اگر اين مرد منظورم را از آمدن به اينجا بفهمد چه خواهد شد. به همين جهت به او گفتم راه را اشتباه آمده ام.

وقتي مردم از اطرافش پراکنده شدند، پرسيد: براي چه آمده اي؟ گفتم: مايل بودم خبري بگيرم. گفت: شايد آمده‌اي از آقايت خبر بگيري؟

با تعجب سؤال کردم: آقايم کيست؟ آقاي من (متوکل) است گفت: ساکت باش آقاي حقيقي همان آقاي توست. از من مترس با تو هم مذهب هستم. گفت: بنشين تا متصدي اخبار و نامه ها از خدمتش خارج شود. همينکه آن مرد بيرون شد، به غلامي گفت: دست صقر را بگير ببر در همان اتاقي که آن مرد علوي زنداني است. آن دو را با يکديگر تنها بگذار. غلام مرا نزديک اتاقي برد، اشاره کرد همينجا است داخل شو. ديدم امام (ع) بر روي حصيري نشسته در مقابلش قبري کنده اند. سلام کردم دستور داد بنشينم. آنگاه پرسيد: براي چه آمده اي. عرض کردم: آمدم از شما خبر بگيرم. در اين حال دوباره چشمم به قبر افتاد، گريه ام گرفت. آن بزرگوار متوجه شده فرمود: صقر، ناراحت نباش اينها نمي توانند مرا آزاري برسانند. خداي را سپاسگزاري کردم.

عرض کردم: آقاي من، حديثي از رسول الله (ص) نقل شده معني آن را نمي فهميم، پرسيد: کدام حديث؟ گفتم: اين فرمايش پيغمبر (ص) «لا تعادو و الايام فتعاديکم» روزها  را دشمن نداريد که با شما دشمني   مي ورزند.

فرمود: ايام ما خانواده هستيم تا آسمانها و زمين پايدار باشد. شنبه اسم پيغمبر (ص) است، يکشنبه اميرالمؤمنين (ع)، دوشنبه امام حسن و امام حسين (ع)، سه شنبه علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفربن محمد (ص) است. چهارشنبه موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و من هستم، پنجشنبه پسرم امام حسن عسکري و جمعه پسر پسرم (حضرت مهدي (عج ) هستند. جمعيت حق به سوي او، حضرت مهدي (عج)، اجتماع مي کنند. اوست که زمين را پر از عدل و داد مي کند همانطور که از ظلم وجور پر شده.

اين است معني ايام، مبادا با آنها در دنيا دشمني کنيد که آنها نيز در آخرت با شما دشمني خواهند کرد. آنگاه فرمود وداع کن و خارج شو که بر تو اطميناني ندارم.

يک بار متوکل سپاه خود را بر امام علي النقي حضرت هادي (ع) عرضه داشت و دستور داد هر اسب سواري توبره اسب خود را پر از خاک نمايد و در محل معيني بريزد، در اثر انباشته شدن آن خاکها پشته و تل بلندي مانند کوه درست شد که آن را «تلّ المخالي» يعني پشته توبره اسبها ناميدند.

متوکل و امام (ع) بر فراز آن تل بالا رفتند، متوکل گفت مي دانيد از چه رو شما را خواستم؟ براي اينکه سپاه مرا مشاهده نماييد. تمام لشکريان او لباسهاي مخصوص پوشيده غرق در سلاح با بهترين زينت‌ها و با آرايش نظامي سان مي دادند. اين کار را براي ترسانيدن کساني که اراده مخالفت با او را داشتند کرده بود و متوکل از حضرت هادي (ع) مي ترسيد که مبادا يکي از اهل بيت و بستگان خود را امر به قيام نمايد.

به نقل از : سازمان آموزش و پرورش استان خراسان

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن