مطالب عاشقانه

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گير و دار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او به من مي گويد :اي آغوش گرم

مست نازم كن كه من ديوانه ام

من به او مي گويم : اي ناآشنا

بگذر از من،من تو را بيگانه ام

آه از اي دل،آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه يي

اي دريغا،كس به آوازش نخواند

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن