مطالب عاشقانه

عاشقانه

خيلي سخته خيلي سخته از عشق يه نفر بسوزي اما نتوني بهش بگي خيلي سخته يه مدت با يکي باشي به خيال اينکه دوست داره اما بعد بفهمي اينا همش ساخته ذهن خودت بوده و اصلا از اول عشقي وجود نداشته اون موقع است که مي شکني نمي دوني چي کار کني از يه طرف دلت پيش اونه از يه طرف مي دوني که دوست نداره مجبوري به اون فکر نکني چي کار مي کني اون موقع است که ياد اين شعر مي افتي

 

اوني که يه وقتي تنها کسم بود
تنها پناه دل بي کسم بود
تنهام گذاشت رفت
رفت از کنارم
از درد دوريش من بي قرارم
خيال مي کردم پيشم مي مونه
ترانه ي عشق واسم مي خونه
خيال مي کردم يه هم زبونه
نمي دونستم نامهربونه
با اينکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم مي سوزم
فکر وخيالش همش باهامه
هر جا که مي رم جلو چشامه
دلم مي خواد تا دووم بيارم
رو درد دوريش مرهم بزارم
اما نمي شه راهي ندارم
نمي تونم من طاقت بيارم

—————–

هر جا که باشه ديگه بدتر از اين جا که نيست… شايد اين جوري يک بار بميرم… ولي الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن… بذار حداقل يک کم از قصه عشقمون بگم تا شايد خوابم ببره… يکي بود يکي نبود غير خدا هيچکي نبود يکي عاشقي بود که يک معبودي داشت… عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترين عبادتش بود… نميدونست که يک روز الهه اش ميره دنبال سرنوشتش و اونو تنها ميزاره

—————

شبي تاريک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از هميشه… نااميد از فردايي روشن… بازم نقش چشمات در خيالم… تنها جايي که با همه بي قراريهام احساس آرامش ميکنم… خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن… هنوز چشم به راهتم ديونه… آخه چرا اين نفسام تلخه واسم؟ اي کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خويش مي گرفت و اين روح خسته را به آسمونا ميبرد…

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن