مطالب عاشقانه

غريبه ي آشنا

آري يادم امد…سالها بود مي انديشيدم…..

اينهمه غم ز کجا پيدا شد…..ناگهان …؟!

يادم امد…….رويا ها به روي دوشم سنگيني ميکرد..

خسته بودم از اينهمه روياي تلخ… نا فرجام….

ياري ام کردي تو…….فصل پاييز و شب باران بود……..

راه نشانم دادي….

گفتي از خاطر دريا بگذر

پشت درياي خيال به جزيره ميرسي

تا رسيدي انجا…..رويا ها را بر سر راه جزيره بنشان…..خود برگرد!!!

….تنها….! من

رفتم … رسيدم…نشاندم…امدم…..!

رويا هايم را به امان جزيره رها کردم….همان کار که تو گفتي….چه بد کردم………

نه يکبار…….

هزار بار رفتم و رسيدم و نشاندم و امدم…….!

و تو هر بار غريبانه تر از اغاز……نگاهم کردي…..

و تو شايد به صداقت زدگي هاي دلم خنديدي……

ديدم رو يا هايم را …که هر غروب…..يکيشان از کنار لبهاي ترک خورده ي ساحل

تن به دستان يخ اقيانوس نيستي ها ميسپرد…….

مي ديدم……… اما چه کنم که خسته بودم….!

جزيره ي رويا هايم…. از حريم پاک آن خاطره ها خالي شد…..

يکي از پس ديگري…ديگر بهانشان کمبود جا نبود……

خسته بودند…….!!!!

اخرين غروب بود..

داشتم ميديدم…………….

لحظه ي پايان اخرين رويا را….

چه معصومانه……..!

من تکيه ام بر باد بود….. بي خبر…!

جزيره ام خالي شد……سوت و کور……

دلش گرفت…زانوان خيس اشکش را بغل کرد…..

با نگاهي بر من…..

آهي کشيد و به دنبال رويا هاي خاموش رفت….

اهش دلم را ترساند……گفته بودند اه مظلومان زود بر عرش الهي برود….

منتظر بودم اما….

نه به اين زودي ها……

عاقبت آه جزيره دامن روزگارم را گرفت….

و مرا به عمق باران و شب و پاييز داد………وتو هم رفتي…..

من ماندم و روزگار باراني……

کاش حرفت را نمي شنيدم……غريبه ي اشنا……….!!!***

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن