مطالب عاشقانه

شکسته دل

ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟! از تو که

بي رحمانه مرا تنها گذاشتي يا از خودم که چون تک درختي در کوير

خشکم؟ از تو بنويسم که قلبت از سنگ بود يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟

امشب ازچه بنويسم؟از دستهايت که فقط سنگيني سيليهايت را به يادم مي آورد يا از

دستهايم که هر شب به سوي آسمان بلند ميکردم و از خدا به دعا ترا

ميخواستم و ديدگان باراني ام را همسفر دعاهايم ميکردم تا واسطه ي شفاعتم شوند؟

امشب از چه بنويسم؟از قلبي که مرا نخواست يا از قلبي که تو را خواست؟ شايد هم اگر

در دادگاه عشق محاکمه بشوم دادستان تو را مقصر نداند و بر زودباوري قلب من که تورا

بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند…شايد از اينکه زود دلبسته شدم

و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم به نوعي

گناهکار شناخته شوم.نه!نه! شايد هم گناه را بر گردن چشمان تو بگذارند که هيچ وقت

مرا نديد يا ديد و ناديده گرفت چون از انتخابش پشيمان شده بود…

مهرم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شايد دوري موجب دوستي بيشترمان شودو

تو معناي (دوست داشتن) يعني سفر به رويا را بداني.

شايد تو راست ميگفتي دوست داشتن حقيقتي بود براي شاد بودن قلبي که در قفس

سينه اش به ياد تو مي تپد. شايد از نظر تو دوست داشتن و مهر

ورزيدن بي معناست اما وقتي حضورش را در قلبت حس کني برايت معناي بودن ، ماندن و

خواستن را پيدا ميکند. چه سود که تو آنرا در قلبت حس نکردي و

معنايش را ندانستي ، از من بريدي و از اين آشيان پريدي مگر از من چه بد ديده بودي اي

نامهربان که ترکم کردي و دل برتنهائيم نسوزاندي.

اي کاش هيچ گاه نگاهمان با هم آشنا شده بود ، اي کاش هرگز نديده بودمت و دل به

تو دلشکن نمي بستم. اي کاش هيچ گاه عطر ياد و خاطرات گذشته در

مشام روحم باقي نمانده بود تا امروز مجبور به تحمل مجازات تنهايي شوم. اي کاش از

همان اول بي وفايي و ريا کاري تو را باور داشتم و اي کاش هيچ گاه

قدم در زندگي سردم نمي گذاشتي و من هيچ وقت صداي قدمهايت رادر کوچه ي بن بست

زندگي ام نشنيده بودم اما تو آمدي و در قلبم نشستي و معناي

دل بستن را به من آموختي اما زود رفتي و عهد ديرينمان را شکستي و دلم را به آتش

کشيدي و تا خاکستر آنرا بر باد ندادي که جاي پايت را پاک کني آسوده

نشدي.

تنها مرحمي که بر زخم قلب و روحم دارم اشکهاي لبريز از ملالي است که بي اختيار از

ديدگانم روان است . تو گريستن را با رفتنت به من آموختي .

انتظار باز آمدنت بهانه اي براي هاي هاي گريه هاي شبانه ام شد و علتي براي چشم به

راه دوختنم.

اما… امشب مينويسم تا تو بداني که ديگر با ياد آوري اولين ديدارمان چشمانم پر از اشک

نميشود چون بي رحمي آن قلب سنگين را باور دارم.

امشب ديگر اجازه نخواهم داد که قدم به حريم روياهايم بگذاري چون اينبار من اينطور

خواسته ام.

هر چند که علت رفتنت را نمي دانم و علت پا گذاشتن روي تمام حرفهايت را اما،…باور کن

… که ديگر باور نخواهم کرد عشق را…ديگر باور نميکنم محبت را…

و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم کرد…

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن