مطالب عاشقانه

زمزمه هاي يك ذهن بي تاب

وقتي که بارون ريز ريز روي گلبرگ ها مي شينه نمي دونم چرا يهو هوس مي کنم زير بارون را ه برم و اواز بخونم.
نمي دونم چرا وقتي از کنار جدول توي پياده رو رد مي شم يهو دلم غنج مي زنه واسه اينکه قدم هاي کج و معوجم رو تقديم جدول کنم.
نمي دونم چرا وقتي يه گربه رو مي بينم که داره از کنار ديوار رد ميشه يهو دست و دلم مي لرزه که دنبالش کنم و بترسونمش.
واي نمي دونم چرا اينقدر بي تابم واسه ي لي لي بازي کردن،واسه کشيدن گيس
دختر همسايه،واسه ابنبات خريدن از پيرمرد سر کوچه،واقعا چرا؟
هميشه دلم مي خواست زود بزرگ بشم تو کودکي اداي مامانارو در مي اوردم حالا که بزرگ شدم دلم لک زده واسه هواي کودکي،واسه راه رفتن زير بارون و حس بوي خوب کاهگل.
ولي نمي دونم چرا وقتي اين اين حرفارو مي زنم همه يه جورايي نگام مي کنن.
يعني شماها دلتون نمي خواد روي جدول راه بريد؟
ابنبات چوبي بخوريد؟
دلتون واسه ي زخم هاي ارنج و زانو هاتون موقع بازي تنگ نشده؟
يه ذره فکر کنيد،شايد شما هم هوس کرديد،تورو خدا اين جوري نگام نکنيد سرم جايي نخورده،تنها از شتابي که براي زود بزرگ شدن به خرج دادم ناراحتم.
با نگاتون منو دچار عذاب وجدان نکنيد،اخه اگه من يه ذره بچگي کنم به نظرتون دنيا به اخر مي رسه؟؟!!!
کافيه بهش فکر کنيد،شک ندارم که شما هم هوس مي کنيد.
اخ،ابنبات چوبي زير بارون روي جدول فقط يه مزه ميده،مزه ي شيرينه
کودکي
که تو بزرگ سالي بهتر ميشه تجربه کرد درکش کرد و با تموم وجود فهميدش.
امتحان کن،پشيمون نمي شي
به من اعتماد کن.

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن