مطالب عاشقانه

مي ترسم

مي ترسم برف تمام شود
و منو تو اغاز نشويم.
مي ترسم بهار بدون
پروانه و پرستو
بيايد. مي ترسم مشق
هايم نيمه تمام
بماند و يادم برود
کتابم را از زير باران
بردارم. ميترسم
نخستين شکوفه ها قافل
گيرم کنند و نسيم
زيبايي که از شمال
مي وزد،مرا از
تو غافل کند.
نمي خواهم بي تو عطر
گوجه هارا ببويم
نمي خواهم بي تو هوا را
به ريه هايم بفرستم
نمي خواهم بي تو شاعر باشم
اگر به من اجازه داده
شود يک بار ديگر
هرطورکه دلم مي خواهد
به دنيا بيايم،گنجشکي
خواهم شد تا هر
صبح همراه تازه ترين
نورها به اتاقت
سرک بکشم
اي انکه براي بيداري
از بانگ خروسان
بي نيازي
چشمهايت را هميشه باز
بگذار تا ماه
براي روشن شدن
منت خورشيد را نکشد
و عاشقان هر وقت
که دلشان مي خواهد براي
تو نامه بنويسند
مي ترسم برف تمام شود
و هيچ اتفاقي نيفتد و هيچ
کس قلب مرا براي تو معنا
نکند و نقاشان قد کشيدن
سرو ها،عبور قايق ها
را نبيند.مي ترسم برف
تمام شود و حرف من نيمه
تمام بماند و کلمه هايم
يخ بزنند و هرگز
نتواتم بگويم
تورا دوست دارم..

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن
بستن