مقدمه : «گــه پــيشرو نبـــرد ميبايد بود گــه پس رو اهــل درد ميبــايد بود اين كار به سرسري بسر مينشود كاري است عظيم ، مردي ميبايد بود »
« شيخ عطار ، مختار نامه »
هرگز گمان نداشتم كه عنايت الهي چنين رايگان نصيبم شود كه روزي قلم بدست گرفته، زندگينامهي مردي از تبار اهل دل را به نگارش درآروم . مردي كه سخنش را «تازيانة اهل سلوك» خواندهاند .
مردي آنچنان در اوج كه در اذهان اكثريت پارس زبانان به اسطورهها پيوسته است ، مردي كه سخنش « منطقالطير » ، طيران روح انساني ، و هشدارهايش «تذكرهالاوليا» دلهاي رحماني است .
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري ، چونان ماهي درخشان ، در هالهاي از اسطوره فرو رفته است و تحقيق دقيق پيرامون زندگياش ، با كمال تأسف ، فقدان منابع مطمئن را در تاريخ ادبيات ما به خوبي مينماياند . بويژه كه علي رغم زندگي شخصي پر نشيب و فرازش و حوادث مهم آن روزگار ، روح پرصاف و جذبهي الهي شيخ او را در محدودهي تاريخ و جفرافيايي زمانش محبوس نكرده و چنان مستغرق درياي « اسرار الهي» بوده است كه حتي مصيبتنامهي پرحادثه و عظيمي چون حملهي مغولان را نيز در آثار وي منعكس نكرده است و به همين جهت از اشعار و آثار آن بزرگ مرد كمترين بهرهي تاريخي براي روشن شدن تاريكيهاي زندگياش نميتوان بدست آورد .
بي گمان در اين مقدمه فرصت ارائهي شواهد بيشتر نيست و اهل ذوق و ادب را همين اشاره كافي است .
پايان
زندگي عطار :
به نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه برنگذرد
كدكن روستايي خوش آب و هوا در ميان روستاهاي شهر مشهور و نامدار نيشابور بود . مردمش به كشاورزي و دامداري روزگار ميگذراندند . خانوادهاي كه بنا بر مشهور از اعقاب انصار رسول خدا بودند در محلهي زروند كدكن مسكن گزيده ، پدران در پدر به كار طبابت و داروفروشي مشغول بودند . شايد بدان علت كه اكثر گياهان فروختني اين نوع داروخانهها عطري خاص داشتند و بوي دلپذير برخي از آنها از فاصلهي دور مشام هر رهگذري را نوازش ميداد . معمولاً اين صنف را « عطار » ميناميدند .
بالاخص كه ابوبكر ، ابراهيم بن اسحاق اين حكيم شايسته و داروفروش وارسته هميشه با جامهاي آراسته و معطر به عطري دلپذير در بازار حاضر ميشد ، به طوريكه نابينايان آن منطقه با استشمام بوي خوش هميشگي او ، پيوسته حضورش را به يقين تشخيص ميدادند .
شهرت وي طوري بود كه نه فقط روستاهاي اطراف بلكه گاه از شهرهايي مانند توس ، قون ، طبس و ترشيزهم براي معالجه به او رجوع ميشد.
خانوادهي ابراهيم ، با احترام و سربلندي تمام بدين صورت زندگي را ميگذراندند و در آن ماه شعبان كه نه ماه از بارداري همسر ابراهيم ميگذشت ، همگي چشم به راه ورود نوزادي بودند تا چشم و چراغ آن خانه باشد و سكوت آن كانون محبت را بشكند ، زيرا از وقتي اسحاق ، پدر ابراهيم درگذشته بود ، تقريباً سكوتي غمانگيز در آن خانه حكمفرما شده بود .
همسر ابراهيم كه از خانوادههاي اصيل ايراني بود و توانسته بود ابراهيم را به خوبي درك كرده ، از او آموزشهاي تدريجي فرا گيرد و نيمه سوادي دست و پا كند ، اكنون نهمين ماه بارداري دومش را ميگذارند . او يك سال پيش دختري به دنيا آورده بود كه به دليل بيماري ناشناختهاي آن را از دست داده بود .
چند روزي از ماه شعبان گذشته بود ؛ به حساب معمولي ، ابراهيم و همسرش منتظر ورود فرزندشان بودند ، كه ابراهيم با مشكلي روبرو شد .
او براي پيدا كردن داروي يكي از بيماران خود كه زوج جواني بودند با اجازهي همسر خود عازم شهر نيشابور شد و در آنجا پس از رسيدن بدون اتلاف وقت به داروخانهي حكيم توسي رفت ولي با كمال تعجب مغازه را بسته يافت و با پرس و جوي فراوان منزل حكيم را پيدا كرد و اطلاع يافت كه حكيم به شدت بيمار است و وقتي كه از علائم بيماري آگاه شد فهميد كه نميتوان براي درمان بيماري كاري كرد .
وي پس از كمي گفت و گو با حكيم و با پيشنهاد حكيم كليد مغازه حكيم توسي را گرفت و داروهاي مورد نظر را پيدا كرد و به مقدار مورد نياز برداشت .
سپس به منزل برگشت و بعد از اقامة نماز شام دوباره با حكيم به گفتوگو پرداخت چنان بين او و حكيم دوستي واقع شده بود كه گويي آن دو مانند پدر و پسر واقعي هستند و حكيم به وي پيشنهاد كرد كه به نيشابور بيايد و ابراهيم قول داد كه پس از تولد فرزندش به نيشابور ميرود .
صبح روز بعد همگام با نخستين پرتوهاي طلايي آفتاب ابراهيم از حكيم توسي خداحافظي كرد و به سوي كدكن رهسپار شد و پس از سه روز به مقصد رسيد .
پس از ورود به كدكن و رفتن به منزل به اتاق خود رفته ، در انتظار فارغ شدن همسرش نشست . سرانجام بي بي قابلهي معروف و منحصر به فرد روستاي كدكن ، قنداقهي كودكي را در دست گرفته به سوي ابراهيم آمد .
او با ديدن ابراهيم گفت : چشمت روشن حكيم .
اينم محمدي كه منتظرش بودي ؛ شيريني بي بي يادت نره ، ايشالا خوش قدم باشه . بي بي با به كار بردن كلمه محمد منظورش آن بود كه پسر بودن نوزارد را به ابراهيم ابلاغ كند ؛ ولي ابراهيم در همان لحظه از نام محمد استقبال كرد و گفت: چشم دل شما روشن و سپس با اجازهي پدر همسرش نام كودك را محمد نهاد . آنگاه بر دو گوش او اذان خواند و نامش را در دو گوشش خواند .
پس از برگزاري مراسم دهمين شب تولد محمد و در حاليكه بر اثر مراقبتهاي مداوم ابراهيم و ديگران حال همسرش خوب شده بود ، ابراهيم براي ملاقات با حكيم توسي كه در نيشابور بود ، به نيشابور رفت و با حكيم توسي به گفتگو پرداخت و قصد كرد كه چند روزي در آنجا بماند به همين دليل تصميم گرفت در يكي از كاروانسراهاي نيشابور حجرهاي كرايه كند ولي حكيم توسي با اصراري توأم با صداقت ابراهيم را به منزل خود دعوت كرد .
ابراهيم حدود 15 روز در نيشابور ماند ولي احساس كرد كه دلش براي همسرش و فرزندش تنگ شده است به همين دليل به كدكن برگشت و موضوع سفر به نيشابور را با همسرش در ميان گذاشت و سرانجام يك روز پس از عيد فطر با خانوادهاش در حالي كه كارواني كوچك را تشكيل ميدادند ، وكارواني بزرگ از دلهاي مردم بدرقهشان ميكرد به سوي نيشابور رهسپار شدند .
ابوبكر ، ابراهيم بن اسحاق ، به اتفاق همسر ، فرزند نوزاد و پيشخدمتي كه داشتند به نيشابور مسافرت كردند ، آنها جلاي وطن را به اميد روزهاي بهتر پذيرفته بودند . آن روزها آخرين سالهاي سلطنت سلطان سنجر بود و بر شهر نيشابور حاكمي از سوي سلطان سلجوقي حكومت ميكرد .
محمد در چنين وضعي و در زير ساية پدري اين چنين خردمند و موقع شناس با زندگي آشنا شد و كم كم نشستن و راه رفتن ، سخن گفتن و مراحل ابتدايي كودكي را گذارند . او با سلامت كامل دوران شيرخوارگياش را به پايان برد و به سه سالگي رسيد .
سال 534 هجري ، به دنبال يكي دو سال خشكسالي نسبي و بر اثر جنگهاي بيهودة پراكندگي داخلي ، براي نيشابوريان سالي تلخ و همراه با خاطرات دردناك شد ، زيرا كه در آن سال ، قحطي عجيبي بر نيشابور حكمفرما شد .
پس از فرا رسيدن زمستان سال 544 كه نزولات آسماني و ريزش مدام برف و باران ، مژدة بهاري سرسبز و تابستاني پرفايده را ميداد كم كم ترس مردم از قحطي ريخت و هر چند سالهاي 542 و 543 را با سختي و عسرت گذرانده بودند ، اما با ريزش بارانهاي پاييزي و سردشدن هوا در زمستان و نزول باران و برف به اندازة كافي ، قحط سالي به پايان رسيد .
محمد ، فرزند ابراهيم نيز كه اكنون نورچشمي و كانون محبت خانواده خود بود ، به رشد طبيعي خويش در نيشابور ادامه ميداد . او اكنون كودكي هوشيار ، شيرين كلام ، خوش سيما و سالم بود.
ابراهيم نيز نسبت به پرورش فرزندش بي توجه نبود و ميكوشيد تا پسري مؤدب و چيزفهم تحويل جامعه دهد .
محمد با احساس علاقة شديد به چنين پدري كم كم سنين كودكي را پشت سر مينهاد و به دوران نوجواني ميرسيد . بديهي است كه ابراهيم تصميم داشت او را به مكتب و مدرسه بفرستد تا درجات كمال را طي كند ، سپس به عنوان جانشين پدر ، كمر به خدمت مردم بر بندد . در همين سالها برادر كوچك محمد به دنيا آمد و پدرش او را صفر نام نهاد . زيرا تولدش در ماه صفر اتفاق افتاده بود .
ابراهيم با اصرار شيخ حمزة نيشابوري كه در مدرسة شافعيه كوي مسجد عقيل تدريس ميكرد ، محمد را به اين مدرسه فرستاد . محمد به دوران تحصيل پا نهاد و الفبا را آموخت و چيزي نگذشت كه با كلام خدا آشنا شد و قرائت قرآن را آغاز كرد .
حدود دو سال بعد ، محمد فرزند حكيم و عطار محلهي مسجد عقيل ، به مدارس علميه شهر راه يافت و با آن كه از نظر سني بسيار جوان مينمود ، اما به تحصيل مقدمات علوم مرسوم زمان خود مشغول گرديد . محمد در كنار علوم عربي ( ادبيات ، عروض ، معاني بيان و قرآن ) به علوم ديني يعني تفسير ، روايت ، احاديث و فقه نيز اشتغال ورزيد و پس از گذارندن دورههاي مختلفي كه معمولاً همه كس از عهدة آن برميآمد ، به تدريج به درسهاي عميقتر پرداخت و فنون ادبي سنگين ، علم حكمت ، كلام و نجوم را نيز آغاز كرد و اين دروس را در حالي شروع كرد كه به تناسب شغل پدري و علاقة شخصياش ، علم طب و گياهشناسي ، خواص ادويه و عقاقيه را نيز با ولع خاصي نزد بزرگان آن روز تحصيل مينمود .
مدارس علمية نيشابور مانند مدرسة نظاميه كه بزرگاني چون ابوحامد محمد بن محمد غزالي در آن مدرسه تدريس ميكردند و در دوران تحصيل محمد ، شاگردش محي الدين محمد بن يحيي بر جاي استاد درس ميگفت ، شاهد حضور محمد در جلسات متعدد درس بودند و همگي تيزهوشي، پشتكار و دقت نظر محمد را ميستودند .
او اكنون نيمچه حكيم جوان بود كه به كتب بوعلي سينا و دانشمندان پيش از خود نيز مراجعه ميكرد ، اما آن چه ميخواست به وفور در حد كافي در اختيارش نبود … او احساس عطش دروني براي آموختن ميكرد و از هيچ فرصتي براي مطالعه چشم نميپوشيد .
او ديگر پسركي محصل نبود بلكه جواني بالغ شده ، به عبادات و اطاعات مرسوم زمان نيز مقيد بود و سالهاي كودكي و نوجواني را با بهترين توشة علمي ممكن پشت سر نهاده بود . شمار سالهاي عمر محمد به شانزده رسيده بود . او اكنون بعد از پدر محور اساسي خانواده محسوب ميشد . ادب، سخنوري ، توجه به سنتها و آداب اجتماعي ، فضل و دانش ، سيماي خوش و قد رشيد او ، همه و همه پدر و مادر را به انديشة ازدواج او واداشته بود .
ولي در يكي از روزها پدر با عجله به منزل آمد و گفت كه تركيها ميخواهند به خراسان حمله كنند به همين دليل همه وسايلشان را جمع كردند و به سوي باغي كه ابراهيم داشت رهسپار شدند و در يكي از روزها محمد شعري گفت و پدر با شنيدن آن شعر تصميم گرفت تا محمد را براي ادامة تحصيل به هند بفرستد . محمد به همراه پركاش تاجر كهنهكار وفادار هندي عازم هند شد و در يكي از ايالات ايراني نشين ساكن گشت و با دانشمند ايرانيالاصل آشنا شد .
حكيم ايرانيالاصل ساكن هند كه به پيروان رازي معروف بود محمد را به شرط يك امتحان و آزمايش يك هفتهاي پذيرفت و به پركاش گفت كه شما هفتة آينده نزد من بياييد و از وضع محمد جويا شويد اگر من او را لايق طب و حكمت خود ديدم كه به شما خواهم گفت و گرنه در انديشة پيدا كردن استادي ديگر براي او باشيد . و خوشبختانه محمد از آن امتحان سربلند بيرون آمد .
زندگي محمد بسيار ساده در منزل استاد ، محل كار استاد و همراهي استاد براي مراجعه به بيماران خلاصه ميشد اين زندگي هر چند در آغاز سخت مينمود اما كم كم براي محمد تبديل به عادت شد بطوريكه حدود سه سال بر اين منوال گذشت و محمد به حكيم خبره و آشنا به پيچ و خم كار دارو فروشي تبديل گشت و استاد به محمد رسماً گفت كه ديگر بجز تكرار تجربههاي گذشته ، چيز جديدي براي آموختن به او ندارد و محمد تصميم گرفت به نيشابور باز گردد و او در هند پس از اتفاقات فراوان ازدواج كرد .
بدين سان ، مشيت الهي بر آن قرار گرفت تا محمد از سفر هند با سه سوغات ارجمند به نيشابور باز گردد . نخست آن كه علم خود را تكميل كرده بود . دوم آن كه با محبوبة خود عهد جان ازدواج نمود . سوم آنكه در مراسم ازدواج براي آن كه از نظر ظاهري و رسوم خانوادگي خاندان رازي ، داماد داراي جلال و جبروتي باشد ، توسط عالمي كه عقد ازدواج آن دو را قرائت كرد ، به لقب « فريدالدين » ملقب شد .
مراسم عقد و عروسي با شكوه بي نظير بر پا شد و مادر ، خواهر و همراهان عروس با رضايت كامل از عزت و احترامي كه ديده بودند ، پس از چهل روز توقف در نيشابور و استراحت كامل به همراه محافظان گذايي به هند بازگشتند .
فريدالدين و همسرش زندگي شيرين خويش را آغاز كردند و پس از گذشت يك سال ، خداوند فرزندي به آنان داد كه او را چون جان گرامي و به عنوان ارمغان الهي پذيرا شدند و بنا به پيشنهاد حكيم ابراهيم ، او را حامد ناميدند .
زندگي معمولي فريدالدين روال خويش را داشت تا آن كه در سال 567 هجري يعني سن بيست و هفت سالگي بنا به اظهار علاقة پدرش و ميل شخصي خودش ، محمد به خانقاهي از خانقاههاي نيشابور قدم گذاشت تا وضع و چگونگي دراويش را از نزديك ببيند و چنانچه خودش خواست ، نزد مرشد رود و تقاضاي پذيرفتن در سلك صوفيه را بنمايد .
از آن جا كه محمد از لحاظ عشق مجازي و زندگي معمولي نقطه ضعفي نداشت ، تنها به دليل آنچه از كتب مختلف خوانده و علاقه پيدا كرده بود ، دوست داشت تا از چگونگي اوضاع قلندران و پشمينهپوشان سر در آورد و كمي هم با آنان همنشين باشد و نقدشان را به عيار علم و دانش بسنجد . اما محمد ابوحامد فريدالدين پس از ورود به خانقاه و آشنايي با آن قوم از چهرهاش پيدا بود كه نسبت به آن قوم كششي احساس نميكند . از آنجا كه شيخ مجدالدين بغدادي از شاگردان معروف شيخ نجمالدين كبري پس از مدتها حضور در نيشابور به دعوت خوارزمشاه به شهر خوارزم رفته و در آنجا به نام وي توسط خوارزمشاه خانقاهي ساخته شده و جمعي از دوستداران طريقت گرد شمع وجودش گرد آمده بودند ، عطار نيز هدف همت را رسيدن به خوارزم و استفاده دم مسيحايي آن عارف نامدار قرار داد و با تهيةمقدمات سفر ، داروخانه را به پدر سپرد و راهي خوارزم گرديد . سفر عطار بدين سان آغاز شد و او براي نخستين بار در كسوت فقر معنوي از نيشابور خارج گرديد .
اين سفر كه از نيشابور به خوارزم و بر عكس انجام شد و نزديك به دو سال بطول انجاميد ، در پختگي فكري ، وقار ظاهري و تكامل روحي عطار سخت مؤثر بود . ملاقات با شيخ مجدالدين بغدادي صاحب كتاب « تحفه البرره » كه خود شاگرد شيخ نجمالدين كبري ، از بزرگان عرفان و تصوف بوده است ، براي عطار سخت ارجمند بود و او را در بسياري از موارد مفيد افتاد .
يكي از نتايج فوقالعادة سفر عطار به شهرهاي مختلف تا حدود خوارزم ، اطلاع يافتن او بر وجود كتب متعددي به نثر و نظم بود ، كتبي كه هر كدام حاوي دانستنيهاي مفيد و اطلاعات بسيار گرانبهايي در زمينة سرگذشت ، بزرگان بود .
عطار در دوران سه سالة آغازين ورودش به سلسلة صفويه كتاب « التعرف » را مطالعه كرده بود ، به همين دليل احساس ميكرد كه ميتواند براي آگاهي آيندگان و افزايش ايمان سالكان نوپا ، كتابي نگارش كند و اثري بوجود آورد .
عطار در ميان تعجب برخي از اهل خانقاه و حتي پدرش حكيم ابراهيم كتاب را با شرح حال حضرت جعفربن محمد صادق (ع) ـ ( امام ششم شيعيان ) شروع كرد .
عطار كتاب را بر دو بخش تقسيم كرد ، يكي شرح احوال متقدمان ، ديگري متأخران و معاصران . بخش اول از حضرت جعفربن محمد شروع شده و به حسين بن منصور حلاج كه در سال 309 هجري به دست مخالفان بر دار كشيده شد ، خاتمه ميپذيرد . بخش دوم به ذكر مشايخ بزرگ متأخري ميپردازد كه از شرح حال ابراهيم خواص شروع شده و به ذكر حضرت امام محمد باقر پايان ميپذيرد . او نام كتاب را تذكرهالاولياء انتخاب كرد . نوشتن اين مجموعه ، موجب ايجاد وزنه و موقعيت بسيار والايي براي عطار شد ، به صورتيكه كم كم با آن كه سن عطار اجازة چنان عنواني را به او نميداد ، بعضي از مريدان و علاقهمندانش او را شيخ صدا ميزدند .
همچنين او به سرودن داستان شيرين ، جذاب ، پرمحتوا و كامل توفيق يافت كه تا آن زمان هيچ يك از عرفا و دانشمندان نتوانسته بودند بدان حد عالي و زيبا در سرودن شعر دست يابند . او سرودة خود را « منطقالطير» نام نهاد و اين تعبير را از قرآن كريم به عاريت گرفت . داستاني كه شيخ با استنادي كامل به شعر زيباي مثنوي فارسي كشانده بود خلاصة آن بدين شرح است :
نخست : آغاز كتاقب در توحيد خداوند و بيان قدرت حق در خلق موجودات و عجز انسان و ساير كائنات از معرفت خداوند است .
دوم : مسأله نبوت و مدح نعت حضرت رسول (ص)
سوم : مناقبت چهار يار يعني خلفاي چهارگانة پس از رسول خدا (ص)
چهارم : اندرز به متعصبان
پنجم : آغاز داستان در خطاب به مرغان است .
ششم : اجتماع مرغان ، مرغان گرد هم ميآيند و مشورت ميكنند كه هر شهري و هر طايفهاي را پادشاهي است ما را نيز پادشاهي بايد زيرا كشور بي پادشاه منظم و مرتب نميگردد .
هفتم : گفتار هدهد
هشتم : عذر آوردن بلبل
نهم : عذر آوردن طوطي
دهم : عذر آوردن طاووس
يازدهم : عذر گفتن بط
دوازدهم : عذر گرفتن كبك
سيزدهم : بهانه جويي هما
چهاردهم : عذر گرفتن باز
پانزدهم : عذر آوردن بوتيمار
شانزدهم : عذر آوردن كوف
هفدهم : عذر آوردن صعوه
هيجدهم : سؤال مرغان از هد هد
نوزدهم : سؤال مرغان از كيفيت سلوك
بيستم : داستان شيخ صنعان
بيست و يكم : آغاز راه
بيست و دوم : هفت وادي عشق
بيست و سوم : پايان كتاب
سرودن « منطقالطير » با حدود پنجهزار بيت شعر طبعاً مدتها وقت شيخ را به خود اختصاص داد .
شيخ كه پس از درگذشت ناگهاني فرزندش در يك حادثهي ناگوار ، حالت روحانيتر و تفكري عميقتر و كشف و شهودي روشنتر را تجربه كرده بود ، تصميم گرفت بيشتر با خودش ، قلم و كتاب و ذكر الهي مشغول باشد . شيخ عطار در حاليكه احساس مسئوليت شديد براي پاسخگويي به نظرات مخالف و موافق داشت ، و با توجه به قلب غمزدهاي كه در سينهاش ميتپيد ، طرحي جديد در ذهنش پي ريزي كرد تا در قالب يك مجموعه به هر دو گروه پاسخ دهد .
اولين بار مجموعهاش را « مصيبت نامه » خواند و هنگامي كه آغاز آن را ميسرود شايد خودش هم نميدانست كه اين مجموعه بالغ بر هفت هزار و پانصد بيت خواهد شد .
سرانجام شيخ فريد الدين عطار نيشابوري در سال 617 هجري و در سن 77 سالگي درگذشت .
شيخ عطار بوسيلة مغولان اسير شده بود و يكي از سربازان مغول شمشيري بر گردن شيخ زد و در همان لحظه جان به جان آفرين تسليم گفت و در لحظة مرگ اين شعر را خواند :
در كوي تو رسم سرفرازي اين است مستـان تـرا ، كمينه بــازي اين است
با اين همـه رتبـه ، هيچ نتوانـم گفت شـايد كه تو را بنده نوازي اين است
درود فراوان بر او باد .
اميدواريم كه ادامه دهندهي راه او و بزرگاني نظير وي باشيم .
انشاءا… .
املاء