جدیدترین مطالب

فهرست دانش سرا

دیدگاه ها

امید
Star10Star10Star10Star10Star00

قرعه کشی دی ماه

سلام،خیلی جالب و مفید بود.مرسی.

خوشحالم
Star10Star10Star10Star10Star10

قرعه کشی دی ماه

خیلی خوبه که سایتی اینقدر کاربر داشته باشه و معتبر باشه

اسماعیل
Star10Star10Star10Star10Star10

قرعه کشی دی ماه

سلام خسته نباشید باورم نمیشه من برنده ی اولین قرعه کشی...

خانه دانستنی های زندگی قربانی
1. با این ۶ روش خانگی،...
    با این ۶ روش خانگی، بدون هیچ ماده شیمیایی پوست تان را نو کنید
    مجموعه: پوست
    نوشته شده در: 31 اردیبهشت 1391

قربانی

جزئیات این مطلب :

نام نویسنده :
بازدید :
80
نوشته شده در تاریخ :
30 نوامبر 1999

چند ماهی بود راه افتاده بودم. از وقتی تپش های آرام قلبش مرا به حرکت واداشته بود . تا همین یکی – دو روز پیش همه چیز خوب بود. بعضی وقت ها می رفتم به اوج و در سرش چرخی می زدم. بعضی مواقع به چشم هایش می رفتم و سرکی به دنیای آدم ها می کشیدم. وه که چه بزرگ است این دنیا و چه رنگارنگ. در دنیای ما همه چیز قرمز است، راه ها تنگ و تاریک.

اما از یکی – دو روز پیش وضع فرق کرده است. هوا گرم شده، این را من هم حس می کنم. در این حدود شش ماه اولین بار است که وقتی به قلبش می روم بی میل و آرام بدرقه ام می کند. دیگر خوب تغذیه نمی شوم. معلوم نیست چه خبر است. صداهای عجیبی هم به گوش می رسد. صدای چکاک برخورد فلزات، هر از چند گاهی صدای شیون و زاری عده ای زن و کودک. تا یکی - دو روز پیش صدای گریه ی علی را هم می شنیدم ولی یکی – دو روز پیش ...عجب روزی است همه چیز غریب است. یکی – دو روز پیش فکر کنم صدای پدر و مادرش را می شنیدم: « چرا ناراحتی، حج ما که ناتمام نمانده، حج واقعی ما این جاست. فقط قربانی مانده بود که فردا می دهیم، قربانی ای هم می دهیم که هیچ حاجی ای تا به حال نداده باشد. ما فردا حجمان کامل می شود...»

نفهمیدم چه می گویند. اصلاً حرف های آدم ها سخت است. گاهی چیزی می گویند، ولی منظورشان چیز دیگری است. گاهی برای حرف ساده ای قسم می خورند و گاهی با این که حتی دروغ کوچک گناه بزرگی است، به راحتی دروغ های بزرگ می گویند.

ظهر شده بود. از گرمای زیاد می شد فهمید. از طلوع خورشید به همه جای بدنش سر کشیدم. فقط به لبش نرفتم. یعنی مرا به لبش راه نداد. گویا رگ های لبش... البته چرا یک بار... یک بار که لب هایش خشکی سینه ی مادرش را برای چندمین بار تجربه کرد، توانستم به زحمت به لبش هم بروم.

مادرش خیلی بی تابی می کرد. تا یکی – دو روز پیش این بی تابی را به پدر منتقل نمی کرد ولی در این یکی – دو روز و مخصوصاً از صبح دیگر نتوانست.

کاری بکن، پسرم، علی ام تلف می شود. مثل ماهی جدا از آب افتاده شده است. حتی رمق لب زدن هم ندارد.

پدرش او را بغل کرد و به راه افتاد. سوار اسب شد و حرکت کرد. چند لحظه ای نگذشته بود که ایستاد. با کنجکاوی دستم را کشید و به چشم هایش برد.

وای چه قیامتی است این جا. رو به رویم دریایی از آدم بود که لباس های فلزی براقی پوشیده بودند و چیزهای تیزی در دستشان بود و آن ها که چیزی در دست نداشتند سنگ در دامن داشتند.

علی روی دست پدرش بود و من از آن بالا همه جا را می دیدم و می شنیدم صدای پدرش را: « اگر مرا به زعم خود کافر می پندارید و قتلم را واجب به همان خدائی که نمی پرستید، شش ماهه ها در هیچ مذهب و مرامی گناه کار نیستند. بیایید او را بگیرید و سیراب کنید. نمی بینید که لب هایش از تشنگی خشکیده است و طلب آب می کند؟»

در میان آن دریا موجی به پا خواست و شکافی ایجاد شد. عده ای می گفتند: « اگر او یهودی هم بود فرزندش را سیراب می کردیم». و عده ای دیگر فرزند کافر را کافر می پنداشتند.

کسی از سپاه دشمن که لباس فاخری به تن داشت و به فرماندهان می مانست، سراغ سربازی رفت و به او چیزی گفت. من نفهمیدم چه گفت ولی با اشاره هایش فهمیدم هر خبری هست در گلوی علی است. به سرعت به گلوی او رفتم و اصلاً انتظار نکشیدم، تا در گلویش جمع شدم، چیزی تیز راه مرا به دنیای آدم ها باز کرد. اول بر گلوی او و بعد بر دست پدرش جاری شدم.

به تبع آدم هایی که دیده بودم بر دست پدرش بوسه زدم. از بوسه ی من به خود آمد. اشک هایش را می دیدم که روی صورت گندم گونش سر می خورند و در میان محاسنش مخفی می شوند. تا به حال بی تابی پدرش را ندیده بودم. مرا در دستانش جمع می کرد و به آسمان می پاشید. ملائک حمله کنان مرا جمع می کردند.

« خدا! ببین چه کردند خدا! شاهد باش این قوم چه کردند.»

آرام نشد. مرا در دستانش جمع کرد و به صورتش کشید. ریش هایش که از قبل با اشک و عرق خیس شده بود با من خضاب شد. باز هم آرام نشد ، مرا در دستانش جمع کرد و به قنداق علی مالید... صدای خدا بود که در آسمان پیچید یا کس دیگر نمی دانم ولی شنیدم که: « حسین بی تابی نکن. ما او را بزرگ می کنیم، دایه ای در بهشت او را سیراب می کند». فرشته ها حتی نگذاشتند یک قطره ی من روی خاک بریزد. با عزت و احترام مرا بالا می بردند. ولی من حواسم به پدر علی بود که با غلاف شمشیر زمین کنار خیمه را زخم زد و علی را مرهم زخم زمین کرد.

من اصلاً نفهمیدم این کارها در دنیای آدم ها چه معنایی داشت. اصلاً متوجه نشدم چرا ملائک مرا با خود بردند. اصلاً نمی دانم چرا الان این قدر ارزش پیدا کرده ام که آدم ها می گوید « به خون علی اصغر قسم...» ولی هر چیز را نفهمیده باشم، می دانم که پدر و مادر علی بالاخره حاجی شدند.

نویسنده : مهدی قزلی

امتیاز به این فهرست
0 رأی
تعداد کاربران علاقمند به این مطلب ::
0

جستجو در دانش سرا

آخرین بروزرسانی

31 اردیبهشت 1391

آمار دانش سرا

درحال حاضر 2537 مقاله و 252 مجموعه در دانشسرا به ثبت رسیده است


hits counter

جدیدترین اعضاء