تا حالا شده دلت بگیره و بخوای با کسی درددل کنی، حرف دلت رو بزنی ولی کسی رو پیدا نکنی، کسی که حرف دلتو بشنوه و باهات همدردی کنه ولی هر چه دور و برت رو نگاه می کنی درسته که آدمای زیادی رو
می بینی اما کسی رو پیدا نمی کنی...
آخه حرفتو به کی بزنی وقتی که آدم صادق و یکرنگ نیست، البته در ظاهر همه باهات خوبند و باهات همدردی می کنند و الکی دلخوشی که انگار میشه از غمی که تو دلته با کسی حرف بزنی و سبک بشی،
به خودت می گی دیدی اشتباه می کردی این یکی با بقیه فرق داره، مثل بقیه دورویی نداره، باهات صاف و صادقه اما...
کمی که می گذره و به خود میای میبینی که بازم گول خوردی که اعتماد کردی و افسوس می خوری...
آخه چرا ؟ مگه این دنیا چیه؟ اصلاً انگار دورویی شده قانون زندگی و راستی و صداقت جزو آرزوهاست!
چه ارزشی داره وقتی که میشه خوب بود و خوب زندگی کرد پس چرا اینقدر دورویی؟ چرا کاری می کنند که نشه به کسی اعتماد کرد؟ چرا کاری می کنند که حتی به خودت هم شک می کنی!!!
اینجاست که از همه چی متنفر میشی و دلت می خواد فریاد بزنی و از دست آدما شکایت کنی اما شکایت آدما رو فقط میشه پیش یکی برد، پیش اونی که همیشه پشت و پناهت بوده و هست...
خدایا نمی خوام گله کنم ولی وقتی غم و درد زندگی دنیا و آدماش رو قلبم سنگینی می کنه جز تو کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم و آروم بشم...

رمیده
نمیدانم چه می خواهم خدایا/ به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من/ چرا افسرده است این قلب پرسوز
***********
ز جمع آشنایان می گریزم/ به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها/ به بیمار دل خود می دهم گوش
***********
گریزانم از این مردم که با من/ به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت/ بدامانم دوصد پیرایه بستند
***********
از این مردم که تا شعرم شنیدند/ برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آندم که در خلوت نشستند/ مرا دیوانه بدنام گفتند
***********
دل من، ای دل دیوانه ی من/ که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد/ خدارا، بس کن این دیوانگی ها
شعر از فروغ فرخزاد (تهران – مرداد 1332)